مهرداد عارفانی mehrdad arefani مهرداد عارفانی jazma www.jazma.org havaye tazeh deklameh دکلمه music iran :link, :visited, :hover, :active

   
پیوندها تماس

دکلمه شعرها

مجموعه شعرها نقد  
 
       
وبلاگ      مهرداد عارفانی                  وبلاگ      مهرداد عارفانی                   وبلاگ      مهرداد عارفانی                          وبلاگ      مهرداد عارفانی                      وبلاگ      مهرداد عارفانی                         وبلاگ      مهرداد عارفانی                         وبلاگ      مهرداد عارفانی                                وبلاگ      مهرداد عارفانی                               وبلاگ      مهرداد عارفانی                                 وبلاگ      مهرداد عارفانی                               وبلاگ      مهرداد عارفانی    
 
 

 

       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آپارتمان

از منظومه ی سارایوو

ویدئو کلیپ شعر آپارتمان

 

بدون پله آسانسور قد کشيده است

برف ميبارد

برف

بر کتاب های من

      اخبار تلويزيون

      بر سيگار و بر روزنامه

از ايران که آمدم مسجدی از ترانه را رقصيدم

در  شهری که برف است و کوچه ای نه

برف است و خيابانی نه

عا بری نميگذرد..و مدرسه ها تعطيل است

برهنه قدم ميزنم

برهنه همچون کعبه

پيش از آن که خدايان بر او نازل شوند

برهنه همچون تيرهای برق

بر خيال و پنجره می نويسم:

                                 آفتاب

خزر را توی ليوان آب و

                    کندوان را روی تا قچه گذاشتم

تهران را تا کردم

با پنجره هايش که روشن بود

و ترا فيک پيپش را دود ميکرد

بدون پله ٫آسانسور ٫قد کشيده است

با طناب به آسمان بسته شده

مرتب کج وراست می شود

نمی توانی ليوانی آب را روی ميز بگذاری

يا فنجانی چای را را حت بنو شی

زير زمين

سمساری خا طره هاست

تهران

خاک خورده٫کهنه٫دست می سايد و لب می گزد

جواديه روی پل قدم می زند

اوين

با شهيدانش کنار جاده ايستاده  است

در سپيده ای که جرقه ها به دندانش گرفته اند

اتو بوسها سوارش نمی کنند

آزادی يک نفر!

اوين  به اطراف می نگرد

با نيشخند پنجره هايش

هم چون فا حشه٫فراری در اطراف شهر

اها نت شده

آزادی يک نفر!

خزر ليوان آب را با ماهيانش به بازی نمی گيرد

چراغ بندر هايش در زير زمين

پر مخاطره به پله های خنده می نگرد

تاريک

تاريک وژرف  هم چون اعماق

بدون پله٫ آسانسور

تا آسمان قد کشيده است

و در ادامه خود

خدا را به بازی می گيرد

 
محاصره

 

 

 

صدا

دوربین

حرکت

شیمیایی

شیمیایی

الو

                 الو        

 محاصره  شدیم           

از تمام مهمات فقط  شیپور داریم

چی کار کنیم .......      بزنیم ؟

کات

 

 ابوالفضل حسنی

چالشی که این کار به ساده تراین و روراست ترین شکل با مفهوم جنگ ایجا د می کند همه ریشه در این دارد که مجموعه ی عناصر استخدام شده در اینجا را می توان هم زمان هم در صحنه ی جنگ باز سازی کرد و هم در صحنه ی بازی طنازی ای که متن را در نهایت با "کات " پوست می کند و هسته ی معنا را ازاد می کند تا نشانمان دهد هم بازی جنگ است هم جنگ بازی است ان هم به مضحک ترین و طنز الود ه ترین قواره که شیپور می زند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 15:0  توسط مهرداد عارفانی  |  5 نظر

 
   

         

 
 
 
 
 
 
 
 

 

سارایوو
   
 برای هدیه و عاشقانه هایش
 
 
برای شنیدن فابل صوتی شعر سارایوو اینجا کلیک کنید
 
بر پله های هوا پیما نبودی
سراپایت اما بوسه بود
من
در ترس قدم می زدم بر آسمان تهران
و آفتاب بر فرودگاه وشیشه ها
 گاهی بود   گاهی نبود
آنجا کسانی شبیه تو گذشتند
که تو نبودند
آسمان تهران دور می شود
با نئون ها ودودها و خانه های در همش
سپیدی ابرها چهل درجه زیر صفر
حالا کسی شبیه تو در ابرها قدم می زند
می خواهم بپرم بیرون
در آغوشش بگیرم
ابرها در هم می شوند و
شبیه تو گاهی هست
گاهی نیست
در هم می شوند و باز گشوده می شوند
دستانم را روی لب ها گرفته ام که تو را ببوسم
سرخی آفتاب براستانبول
اکتبر راجای تقویم من نشانده است
ساعت ها به هم می ریزند
زبان ها به هم می ریزند
لبا س ها به هم می ریزند
موهای طلایی
اندام های برهنه
توریست ها
چمدان های تو را در خیا ل جابجا می کنم
 
 

         

 ابوالفضل حسنی
یادم نمی رود این شعررا برای اولین بار که دیدم یاد منظومه ی بلند مهرداد عارفانی افتادم ( خوشه ی آفتاب ) چرا؟
1
متن خوشه آفتاب شناسنامه ی شعری مهرداد عارفانی است در آن سالها جدای بعضی سطر های اغراق آمیزش متنی ا ست به خود بسنده که در دوره ی خودش دست شا عرش را تا حد یک پیشرو بالا می برد و نسبت به متنهای دیگر مولف که در آن سالها با پشتکاری طاقت فرسا و حیرت انگیز نوشته می شدند فقط و فقط نام مهرداد را به یاد می آورد ولا غیر
2
اما این متن به خود بسنده ترین متنی است که مهرداد در غربت نوشته است البته کار دیگری نیز از او خواندم به نام شیپور که همین بارزه را داشت که می گویم زبان اینجا نوع
موسیقی را که ارایه داده است از یک سو ریتم آرام پناهنده شدن را در رو ساخت تداعی می کند اما از سوی دیگر واکنش های درونی متن خبر از خلجانی مهیب می دهد که در جان راوی بر پا است در این متن هیچ تزیین و تمهیدی من نمی بینم انچه روا یت شد به شا عرانگی در آمده است و خودش را در برابر خودکار مولف عریان کرده است سطر های سمج ندارد این متن ....بگذارید بگویم من ماه ها و هنوز هم منتظر ادامه ی این متن هستم همچنان که خود مو لفش در اولین وهله با ارایه ی آن در جزما نویدش را داده بود
 
حمید تقی آبادی
سلام آقای عارفانی عزیز
با اجازه من شعر شما را خواندم و مطالبی که به ذهنم رسید را می نویسم.بیان گزارشی –تصویری شعر شما که با توصیف های گاه نامتعارف وگاهی هم زیبا همراه بود توجه مرا به خود جلب کرد. من ابتدا شعر را به عناصرش تجزیه می کنم و تا جایی که کسی توی اتاقم نیامده و رخصت داشته باشم درباره ی شعر شما در نوشتن درباره ی آن فکر می کنم و بعد به بررسی آن می پردازم. البته ذکر این نکته ضروری است که شعر شما چون توصیفی- تصویری و طبیعتن گزارشی است عناصر زیادی هم دارد: پله های هواپیما،سراپای بوسه،آسمان تهران،آفتاب-فرودگاه-شیشه ها،نئون ها-دودها-خانه ها...،سپیدی چهل درجه زیر صفر ابرها،کسی شبیه تو در ابرها،در هم شدن ابرها،گذاشتن دست روی لبها،سرخی آفتاب استانبول،به هم ریختن ساعت ها-زبان و لباس،موهای طلایی-اندام برهنه و توریست ها، جابجا کردن چمدان به گمان من فرم شعر،فرم نامه است. چرا؟ به دلیل استفاده ی آغازین از فعل ماضی در شعر:"بر پله های هواپیما تو نبودی". نامه در فرهنگ ما یا بهتر بگویم در همه ی فرهنگ ها، امکانی برای بازگو کردن عواطف است: عشق،حسرت،شکست،دلتنگی و....کلمات در نامه جادو می کنند.چیزهایی را که شفاهی به هیچ کس نمی شود گفت بوسیله ی نوشتن نامه به راحتی می شود بیان کرد.حالا اگر این فرم که مختص نثر است در شعر به کار برده شود در کنار ایجازی که خاص شعر است،امکانات گسترده ای از زبان و بیان را برای شعر فراهم می آورد تا او بتواند از عناصری که مد نظرش است به خوبی استفاده کند. خب امکاناتی که اینجا در اختیار اقای عارفانی قرار گرفته چیست؟ به گمان من" امکان روایت"، که همین

 

ابوالفضل حسنی
یادم نمی رود این شعررا برای اولین بار که دیدم یاد منظومه ی بلند مهرداد عارفانی افتادم ( خوشه ی آفتاب ) چرا؟
1
متن خوشه آفتاب شناسنامه ی شعری مهرداد عارفانی است در آن سالها جدای بعضی سطر های اغراق آمیزش متنی ا ست به خود بسنده که در دوره ی خودش دست شا عرش را تا حد یک پیشرو بالا می برد و نسبت به متنهای دیگر مولف که در آن سالها با پشتکاری طاقت فرسا و حیرت انگیز نوشته می شدند فقط و فقط نام مهرداد را به یاد می آورد ولا غیر
2
اما این متن به خود بسنده ترین متنی است که مهرداد در غربت نوشته است البته کار دیگری نیز از او خواندم به نام شیپور که همین بارزه را داشت که می گویم زبان اینجا نوع
موسیقی را که ارایه داده است از یک سو ریتم آرام پناهنده شدن را در رو ساخت تداعی می کند اما از سوی دیگر واکنش های درونی متن خبر از خلجانی مهیب می دهد که در جان راوی بر پا است در این متن هیچ تزیین و تمهیدی من نمی بینم انچه روا یت شد به شا عرانگی در آمده است و خودش را در برابر خودکار مولف عریان کرده است سطر های سمج ندارد این متن ....بگذارید بگویم من ماه ها و هنوز هم منتظر ادامه ی این متن هستم همچنان که خود مو لفش در اولین وهله با ارایه ی آن در جزما نویدش را داده بود
 
حمید تقی آبادی
سلام آقای عارفانی عزیز
با اجازه من شعر شما را خواندم و مطالبی که به ذهنم رسید را می نویسم.بیان گزارشی –تصویری شعر شما که با توصیف های گاه نامتعارف وگاهی هم زیبا همراه بود توجه مرا به خود جلب کرد. من ابتدا شعر را به عناصرش تجزیه می کنم و تا جایی که کسی توی اتاقم نیامده و رخصت داشته باشم درباره ی شعر شما در نوشتن درباره ی آن فکر می کنم و بعد به بررسی آن می پردازم. البته ذکر این نکته ضروری است که شعر شما چون توصیفی- تصویری و طبیعتن گزارشی است عناصر زیادی هم دارد: پله های هواپیما،سراپای بوسه،آسمان تهران،آفتاب-فرودگاه-شیشه ها،نئون ها-دودها-خانه ها...،سپیدی چهل درجه زیر صفر ابرها،کسی شبیه تو در ابرها،در هم شدن ابرها،گذاشتن دست روی لبها،سرخی آفتاب استانبول،به هم ریختن ساعت ها-زبان و لباس،موهای طلایی-اندام برهنه و توریست ها، جابجا کردن چمدان به گمان من فرم شعر،فرم نامه است. چرا؟ به دلیل استفاده ی آغازین از فعل ماضی در شعر:"بر پله های هواپیما تو نبودی". نامه در فرهنگ ما یا بهتر بگویم در همه ی فرهنگ ها، امکانی برای بازگو کردن عواطف است: عشق،حسرت،شکست،دلتنگی و....کلمات در نامه جادو می کنند.چیزهایی را که شفاهی به هیچ کس نمی شود گفت بوسیله ی نوشتن نامه به راحتی می شود بیان کرد.حالا اگر این فرم که مختص نثر است در شعر به کار برده شود در کنار ایجازی که خاص شعر است،امکانات گسترده ای از زبان و بیان را برای شعر فراهم می آورد تا او بتواند از عناصری که مد نظرش است به خوبی استفاده کند. خب امکاناتی که اینجا در اختیار اقای عارفانی قرار گرفته چیست؟ به گمان من" امکان روایت"، که همین امکان روایت،خود باز امکان وسیعی از بهره گیری از موجودیت های زبان برای شاعر است. "فرم روایی نامه" این آن چیزی است که آقای عارفانی در شعرش استفاده کرده و با لحنی عاطفی، آن را به نمایش گذاشته،با این ویژگی نحوی" تو....نبودی" اما "....بودی" خیالت اما بود....غیاب تن در برابر حضور خیال،بیان هنری یک حالت درونی و عاطفی به نام " حسرت" است که بوسیله ی انتخاب یک فرم خوب در حال بیان شدن است.خب حالا ببینیم آیا این وضعیت در شعر تکامل یافته یعنی تکثیر شده یا نه؟شعر با یک تصویر شروع می شود.یک تصویر ارائه می شود: " من" بر روی پله ها بدون" تو". پله های هواپیما همیشه برای ما معنایی از رفتن، دو رشدن و هجرت داشته.چیزی میان زمین و آسمان است؛تعلیق و حسرت.یکی می ماند یکی می رود. مثلن وقتی محمدرضا پهلوی می رفت چه حزنی از نماندن در ما ریخته می شود حالا..... پله های هواپیما جزوی از نظام نشانه شناختی ما شده و بوسیله ی همین عناصر شارژ می شود:آغاز رفتن،آغاز جدا شدن. این موقعیت وقتی پررنگ تر می شود که بدانیم در حالی که کاراکتر اصلی روی پله های هواپیماست یک حالت مجاوری از حالات یک تنسان هم در "تو" بوجود می آید: سراپای تو غرق بوسه است. جدایی آنقدر هست که بوسه های فراق را سراپای تو می کند. " تو" با من نبودی اما" سراپایت بوسه" بود. شعر چون گزارش می کند به شدت هم گرایش به نثر دارد. می خواهد به چیزی جز خودش تبدیل شود و به شدت هم می خواهد حس خود را "بیان" کند. شاعر اما در میانه ایستاده نمی گذارد شعر به سمت غیر خودش بچرخد. ماضی استمراری به کمک ماضی ساده می آید: "در ترس قدم می زدم" قدم زدن در ترس یا قدم زدن با ترس حالتی حسی – ذهنی است مه با عینیتی به نام آسمان تهران با ویژگی هی خاص خودش تلفیق می شود.اما آیا این کنش،حسی عمیق را به ما منتقل می کند> هنوز نه. شعر ادامه دارد " آفتاب بر فرودگاه و شیشه ها"......توصیف همچنان فعال است" گاهی بود/ گاهی نبود" تعدد افعال به شعر ریتم می دهد تا از منطق نثری دورش کند اما این قدم زدن بر روی لبه ی شمشیر است. در فرم روایی اگر شاعر بیش از حد به تصویر دهی و توصیف گرایی رو بیاورد منطق شعر را به نفع منطق نثر از دست می دهد.اما آقای عارفانی بر روی این لبه ی تیز به خوبی راه می رود:" آنجا کسانی شبیه تو گذشتند/ که تو نبودی". تخیل همه چیز را به هم مرتبط می کند.به هم نزدیک می کند.نامه نویس شرح می دهد اتفاق نمی اندازد.فعل ها بار زیادی بر دوش می کشند. با این وجود شعر، شعر ضمایر است:"من" و " تو" این حضور برجسته ی ضمایر به حدی است که گاه در فرم شعر به تنهیی به کار می روند و گاهی هم بدون شناسه جانشین نهاد می شوند ، اصلن نهاد می شوند"آسمان تهران دور می شود"
چرخیدن از ماضی به مضارع بلافاصله بعد از دو جمله ی فعل دار که در زمان ماضی بیان شده اند بدون هیچ گونه قرینه سازی،ریتم شعر را خراب می کند.تمهیدات لازم برای چرخش زمان در نظر گرفته نشده.مثلن اگر گفته می شد: "آسمان تهران دور می شد" آیا به شعر لطمه می خورد؟ به گمان من نه، چون ادامه ی شعر یعنی جمله های بعدی که به " در ابرها قدم می زند" ختم می شوند،زمینه سازی خوبی برای چرخیدن شاعر از زمان ماضی به زمان مضارع است بدون اینکه ریتم شعر فالش بزند. با این وجود زمانها که عوض می شود فرم نامه برجسته تر می شود،
"حسرت " خودش خودش را به شعر تحمیل می کند. لحن از حالت یکدستی خارج می شود. شاعر از درون،حرف می زند.روایت از گذشته به حال می آید و به درون می خزد. شاعر ولی از فهرست توصیفی خود دست بردار نیست. تنها چیزی که البته در ادامه ی شعر به کمکش می آید تا او را به خانه ی نثر نبرد، تقارن ها و تضادهایی است که در ارتباط عناصر شعر با هم می آفریند :" کسی در ابرها قدم..." "ابرها در هم می شوند" یا به هم ریختن ساعت ها یا تغییر آنها یا عوض شدن زبان ها و لباس ها و چهره ها و حتی زمانها....این ها تمهیدات ابتدایی و دم دستی معمولی هستند که شاعر با اتکا به انها شعرش را تا آخر راه می برد بدون آنکه اتفاقی درخور توجه در آن دیده شود....جز حسرت تو که چمدانهایت را در خیال جابجا می کنم...........توصیف نامتعارف مفاهیم و تصاویر تنها برای شعر شدن شعر به گمان من کافی نیست.بالا بردن کیفیت زبان بوسیله ی رفتار نامالوف شاعر با زبان باید از تصویرها تصویرزدایی کند و از زبان زبان زدایی...این البته در حد شعار است و لی یک ایده ی خوب هم می تواند باشد.
شرمنده آقای عارفانی زیره به کرمان شما آوردم و زعفران به خراسان خودم.
به غربت دور سلام برسانید از غربت نزدیک ما
.   ......
 
محبوبه میم
سلام
بی تعارف بگویم خواندن شعر یک چیز بود وشنیدنش چیز دیگر .این که صدای شاعر تمام حس شاعرانگی اش را در لحظه ی سرودن با خود می آورد تداعی هایی را زند ه می کند که امکان ندارد با خواندن شعر، آن هم در وب به آن برسیم .سارایوو شعر زیبایی ست ویک شعر غیر از زیبایی دیگر چه می خواهد که شکوهش زانوانی را خم می کند ودل شکسته ای را در یاد زنده .موفق باشید
امکان روایت،خود باز امکان وسیعی از بهره گیری از موجودیت های زبان برای شاعر است. "فرم روایی نامه" این آن چیزی است که آقای عارفانی در شعرش استفاده کرده و با لحنی عاطفی، آن را به نمایش گذاشته،با این ویژگی نحوی" تو....نبودی" اما "....بودی" خیالت اما بود....غیاب تن در برابر حضور خیال،بیان هنری یک حالت درونی و عاطفی به نام " حسرت" است که بوسیله ی انتخاب یک فرم خوب در حال بیان شدن است.خب حالا ببینیم آیا این وضعیت در شعر تکامل یافته یعنی تکثیر شده یا نه؟شعر با یک تصویر شروع می شود.یک تصویر ارائه می شود: " من" بر روی پله ها بدون" تو". پله های هواپیما همیشه برای ما معنایی از رفتن، دو رشدن و هجرت داشته.چیزی میان زمین و آسمان است؛تعلیق و حسرت.یکی می ماند یکی می رود. مثلن وقتی محمدرضا پهلوی می رفت چه حزنی از نماندن در ما ریخته می شود حالا..... پله های هواپیما جزوی از نظام نشانه شناختی ما شده و بوسیله ی همین عناصر شارژ می شود:آغاز رفتن،آغاز جدا شدن. این موقعیت وقتی پررنگ تر می شود که بدانیم در حالی که کاراکتر اصلی روی پله های هواپیماست یک حالت مجاوری از حالات یک تنسان هم در "تو" بوجود می آید: سراپای تو غرق بوسه است. جدایی آنقدر هست که بوسه های فراق را سراپای تو می کند. " تو" با من نبودی اما" سراپایت بوسه" بود. شعر چون گزارش می کند به شدت هم گرایش به نثر دارد. می خواهد به چیزی جز خودش تبدیل شود و به شدت هم می خواهد حس خود را "بیان" کند. شاعر اما در میانه ایستاده نمی گذارد شعر به سمت غیر خودش بچرخد. ماضی استمراری به کمک ماضی ساده می آید: "در ترس قدم می زدم" قدم زدن در ترس یا قدم زدن با ترس حالتی حسی – ذهنی است مه با عینیتی به نام آسمان تهران با ویژگی هی خاص خودش تلفیق می شود.اما آیا این کنش،حسی عمیق را به ما منتقل می کند> هنوز نه. شعر ادامه دارد " آفتاب بر فرودگاه و شیشه ها"......توصیف همچنان فعال است" گاهی بود/ گاهی نبود" تعدد افعال به شعر ریتم می دهد تا از منطق نثری دورش کند اما این قدم زدن بر روی لبه ی شمشیر است. در فرم روایی اگر شاعر بیش از حد به تصویر دهی و توصیف گرایی رو بیاورد منطق شعر را به نفع منطق نثر از دست می دهد.اما آقای عارفانی بر روی این لبه ی تیز به خوبی راه می رود:" آنجا کسانی شبیه تو گذشتند/ که تو نبودی". تخیل همه چیز را به هم مرتبط می کند.به هم نزدیک می کند.نامه نویس شرح می دهد اتفاق نمی اندازد.فعل ها بار زیادی بر دوش می کشند. با این وجود شعر، شعر ضمایر است:"من" و " تو" این حضور برجسته ی ضمایر به حدی است که گاه در فرم شعر به تنهیی به کار می روند و گاهی هم بدون شناسه جانشین نهاد می شوند ، اصلن نهاد می شوند"آسمان تهران دور می شود"
چرخیدن از ماضی به مضارع بلافاصله بعد از دو جمله ی فعل دار که در زمان ماضی بیان شده اند بدون هیچ گونه قرینه سازی،ریتم شعر را خراب می کند.تمهیدات لازم برای چرخش زمان در نظر گرفته نشده.مثلن اگر گفته می شد: "آسمان تهران دور می شد" آیا به شعر لطمه می خورد؟ به گمان من نه، چون ادامه ی شعر یعنی جمله های بعدی که به " در ابرها قدم می زند" ختم می شوند،زمینه سازی خوبی برای چرخیدن شاعر از زمان ماضی به زمان مضارع است بدون اینکه ریتم شعر فالش بزند. با این وجود زمانها که عوض می شود فرم نامه برجسته تر می شود،
"حسرت " خودش خودش را به شعر تحمیل می کند. لحن از حالت یکدستی خارج می شود. شاعر از درون،حرف می زند.روایت از گذشته به حال می آید و به درون می خزد. شاعر ولی از فهرست توصیفی خود دست بردار نیست. تنها چیزی که البته در ادامه ی شعر به کمکش می آید تا او را به خانه ی نثر نبرد، تقارن ها و تضادهایی است که در ارتباط عناصر شعر با هم می آفریند :" کسی در ابرها قدم..." "ابرها در هم می شوند" یا به ه&